|
"حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند.و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند."
حسین(ع) گریه و شیون تو را بر حادثه کربلا نمی خواهد.بلکه تفکر و تعقل تو را درباره این مکتب می خواهد.چرا که کربلا یک حادثه نبود بلکه یک مکتب بود. "التماس دعا"
همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری این رسالت دائمی توست. آنان که بیشتر می فهمند بیشتر زجر می کشند و آنانی که کمتر می فهمند بیشتر زجر می دهند.خدایا می خواهم از زجر کشان باشم.
خدایا مرا از این فاجعه پلید" مصلحت اندیشی" که چون همه کس گیر شده وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار: "تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم" دکتر شریعتی
حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند. "دکتر شریعتی"
کسانی که سطحی می اندیشند و عقلشان به چشمشان است فقط از اینکه آرایش عوض شده و لباس عوض شده دادشان بلند است، نه! این تغییر آرایش و تغییر لباس ،نمونه تغییر انسانی است که مصرفش را عوض کرده ، زندگیش را عوض کرده! به جای اینکه از تغیییر لباس و تغییر آرایش بنالیم باید از عواملی که انسان ما را از شکلی که هست ،دارد به شکلی دیگر در می آید، بنالیم. اینها یکی از زخمهایی است که این بیماری بر روی پوست و قشر بیرونی زده ، و آن عبارت است از تغییر اساسی و جبری و قطعی و اجتناب ناپذیرفرهنگ و مذهب و احساس و ذوق و سلیقه و شکل زندگی فردی، اجتماعی و شکل جامعه اقتصادی و معنویات و ادبیات و زبان و همه چیز. " دکتر شریعتی "
یک بدبختی ما در ایران این است که یک روشنفکر تا سن هفت هشت سالگی و نه سالگی از همان ملاباجی و ملاهای اطراف محلش ،از مامانش، از بی بی بزرگش و از خاله"عمقزی" اش-از اینها- دین اسلام را می آموزد، و اگر یک کم از همان نوحه خوان و روضه خوان خانگی سر محلش بیشتر بیاموزد، باز تحصیلات اسلامی و شناخت اسلامی و آموزش اسلامی اش در همین حد است.بعد او میرود مدرسه،و سال اول،سال دوم،سال سوم،چهارم..دبستان و دبیرستان و بعد دانشگاه..در دانشگاه عالی ترین اطلاعات علمی زمان را در سطح قرن بیستم می آموزد.طبیب می شود و آخرین اکتشافات فیزیولوژی ،عصب شناسی، مغز شناسی ،خون شناسی و انسان شناسی را در سطح بین الملی در قرن بیستم می آموزد ،جامعه شناس می شود ،آخرین نظریات علوم انسانی را در قرن بیستم می آموزد،فیزیکدان می شود،تمام قوانین هیئت و طبیعت را در سطح انسانی را در قرن بیستم می آموزد.مذهبش چیست؟ مذهب هنوز همان مذهب ملاباجی است.این آقا که مثلا لیسانس یا دکتر فیزیک شده،اطلاعاتش درباره فیزیک در سطح ماکس پلانک استريا،اما اطلاعاتش در شناختن اسلام در سطح ملاباجی.بعد می گوید:"دین با علم نمی خواند." "دکتر شریعتی"
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم...
چه شگفت است آشنایی در پس بیگانگی ، خویشاندی پنهان در نا آشنایی! ما دو تن، دوهمزبان گنگی بودیم و مخاطب نگفتن های هم، و کارمان کتمان همدیگر. سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات. در دل من که همیشه از حرف ها و درد ها ی دیگری لبریز است، جایی برای آنچه چشم ها می گویند نبود،اما همواره می دانستم که مثنوی های سخن ،در پس پرده ی این سکوتی که میان ما افکنده است،چشم انتظار آنند که من یا او لبی به گفتن بگشاییم ولی ما تمام لحظه ها را چشم انتظار گذاشتیم و از هم گذشتیم. من یقین داشتم که او نیز به روشنی من احساس می کند که برای حرفهای او _ نه حرفهای روزمره با آدم های روزمره ،که حرفهایی که کلماتش پاره های "بودن" آدمی اند و هر لفظش قطره ای از آن "من" راستین آدمی _من مخاطب تنها، نه ،من تنها مخاطب اویم،من مخاطب او نه، من "همان مخاطب" اویم،که حرف هایی این چنین ،در همه هستی ،یک مخاطب بیش ندارند و اگر او را بیابند، نه تنها با زبان، که با لبها و چشم ها و دستها و گونه ها و نبضها و..سکوت ها و سخن ها، با سلول سلول بدن، لحظه لحظه عمر...او را به همنشینی می طلبند. " با کمی تغییرات "
جانور حرکت دارد اما "سر در زمین"! و درخت از زمین سر بر کشیده است اما"پا در خاک" و آدمی جانوری است که همچون درخت رو به آسمان می روید.قامت بلند عصیانی است که از پستی این "دنیا"ی کوتاه به "ماوراء"سر بر داشته . "دکتر شریعتی"
هر هنری در پست ترین مراحلش:تقلید و تفنن، و به ویژه عالی ترین انواعش:موسیقی و شعر- و هر چه برتر،شدید تر- تجلی "دغدغه ی" انسانی که از کمبود عالم "می نالد" و یا نمایشگر آفرینش های او است تا آن را"تکمیل" (هنر دو کار می کند بیان و خلق) نماید.از این رو مذهب و عرفان "دری" است به بیرون از این زندان و هنر "پنجره"ای. "دکتر شریعتی"
انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد و خود را از" آن که هست "برتر می خواهد.چه پست اند آنها که فاصله ی میان"آنچه هست" شان ،با "آنچه باید باشد" شان نزدیک است و حتی،در برخی ،هر دو بر هم منطبق!حیوان و درخت است که این دو "بودن"شان یکی است.هر موجودی در طبیعت " آنچنان است که باید باشد" وتنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.آدمی هر چه روح می گیرد و هر چه از آنکه "هست" فاصله می یابد، از آنکه "باید باشد" نیز دورتر می شود و این است که هر که متعالی تر است،از وحشت ابتذال ،هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان. "دکتر شریعتی"
من از دو کار نفرت دارم : یکی درد و دل کردن که کار شبه مردان است و یکی هم از خود دفاع کردن،جوش زدن،که کار مستضعفین است،آدم های سست.شجاع به همدرد نیازمند نیست،از ناله شرم دارد.مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند.زندگیش از او دفاع می کند،زمان تبرئه اش می کند،پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود.هر چند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند! اما یک نوع نالیدن هست که چیز دیگری است.ناله ی غم و غصه و گرفتاری و قرض و از دست عقده دارها و "وز وزیست"ها و "زر زریست"ها و دشمنی های این و آن و آزار اینجا و آنجا...نیست.ناله ی ضعف و عجز نیست ناله مرد است.آنچنان که شیر در شب های عظیم کوهستان می نالد،آنچنان که علی در شب های پهناور نخلستان می نالد.این ناله ی غربت است،گریستن در زیر آوار زندگی کردن است. "دکتر شریعتی"
« او (علی) حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت، حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی. و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند، هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند، و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند، اما اجازه داد ، زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست، آزادی انسان را پامال كند. » " علی شريعتی"
همه چیز در جهان برای بودن آدمی است،اما درد این است که بودن خود برای چیست؟ و چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست. و چه بسیارند آدمیانی که در این گردونه ی ابلهانه دور می زنند. داستان اینان داستان خر خراس است که از بامداد تا شامگاه در حرکت است و در پایان ، درست به همان نقطه می رسد که آغاز کرده بود .
|
About![]()
موجیم و وصل ما از خود بریدن است ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است
Home
|