تبليغاتX
انسان در جستجوی خویشتن

 این چند روز درگیر یکی از بدترین اتفاقهایی هستم که ممکن است برای هر دانشجوی بد شانس یا خوش شانسی در این مملکت بیفتد.دیروز به این موضوع فکر می کردم که آیا تا به حال تاریخ در این مملکت کسی را دیده است که حرف و عملش همیشه یکی بوده باشد؟!

وقتی امروز من در جامعه کوچک و صمیمی و مقدس کلاس درس ، استادی را می بینم که با هزار و یک سابقه درخشان سی ساله تدریس و تالیف این چنین در آخر ترم، قدرت و هیبت خود را با مردود کردن بیش از نیمی از کلاس به تصویر می کشند...وقتی می بینم مرد محترم هفتاد ساله ای به تمام آن نطقهای روشنفکرانه و شعارهای ایده آلیستی این چنین ناعادلانه جامه عمل می پوشانند.

بعد از کلی زحمت و درس خواندن برای دو درس که  6 واحد درسی ام را شامل می شد از هر دو درس با دو نمره 8 زیبا مردودم کردند.حتی بعضی از بچه هایی را که وضعیت درسی بهتری از من را داشتند مردود شدند.طوریکه وقتی برای اعتراض به دفتر معاونت آموزش رفتیم، بیست سی نفری می شدیم.

بد جوری در شگفتم از آن همه مهربانی و خوشرویی در طول کلاسها و این حرکت و رفتار انتقام جویانه پایان ترم ! گرچه ما را از لحاظ درسی ضعیف می خواندید. و با دانشجویان دانشگاه علامه مقایسه می کردید ولی آیا به راستی ای راه اثبات این موضوع بود؟

گاه از این همه اعجاب چنان به شگفت می آیم که تمام آرامش خاطرم نسبت به نظم و هماهنگی طبیعت و کائنات که خداوند در میان آنها تعبیه کرده، متلاشی می شود.

هر چه فکر می کنم نمی دانم برای این مسئله چه جوابی وجود دارد؟ چطور ممکن است انتظار نمره 17 و 18  تبدیل به نمره 8 شود؟ یعنی این قدر تفاوت بین توقع استادانی که در طول این 6 ترم با آنها درس داشتیم  با توقع این استاد وجود دارد؟ آیا ممکن است همه دانشجویان الف کلاس نمره ده یا تک بیاورند؟ یا واقعا ما اینقدر ضعیفیم اینقدر که از این دروس ساده چنین نمراتی باوریم ،پس نمرات 17 ،18 از دروس تخصصی رشته خودمان چیست؟

گمان می کنم اگر فردا صبح که یکم مرداد ماه است از خواب برخواستم و روی زمین یک متر برف مشاهده کردم، به هیچ وجه نباید تعجب کنم. چرا که اینجا ایران است؟ به قول یکی از دوستان هر روز صبح که از خواب بلند می شویم باید به خود یادآوری کنیم که اینجا ایران است! مملکت زور و قلدری ! مردان با علم و بی عمل !

 

+ نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 22:34 |

دریایی نیست دگر

ماهی ها مردند

شهری نیست دگر

راهزنان وحشت، شهر را به یغما بردند

شاخه معرفتی نیست دگر دست هر کودک ده ساله شهر

شاخه معرفت اینجا خشکید

مرغ اسطوره از اینجا پر کشید

قایقی در کار نیست

هر چه هست کلک است

قهرمانان مردند ، پهلوانان رفتند

مردم کوچک شهر اینجا و آنجا خفتند

این خاک غریب است

آن خاک فریب

دور خواهی شد از اینجا به کجا؟!

امروز دگر

قایقی نیست در ساحل شهر

احساس اینجا مرده است

غیرت از هیبت غارت خاموش

و غرور از خویشتن شرمنده است

خاک موسیقی احساس که را می شنود

پنجره ها بسته است

یا به تاریکی پنهان باز است

مردم کوچک شهر خسته اند

از خروس سحری تا پارس شب  

از سایه خویش وحشت زده اند

چینه چنان اینجا، نقش رنگ است امروز

شعله اینجا دوزخ است

خواب، مرگ است امروز

دور خواهی شد از اینجا به کجا؟!

این خاک غریب است و آن خاک فریب!

+ نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 19:54 |

سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است، مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است ،از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطا کار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید.اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم ، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت به دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرش را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد،نمی توانیم خود را بیرون بکشیم ، و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم: "برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟ "اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم، از وجدانمان میشنویم:" اگر این قدر ناتوانت آفریده ام برای این اس که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی ."

          " ژان ژاک روسو"

 

+ نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 10:48 |

حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند.

                                                  "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 22:45 |

یادته اون وقتا که کوچیکتر بودیم چه آرزوهایی داشتیم،اون وقتایی که یه بچه مدرسه ایی بودیم و تازه بهمون فهمونده بودند که با درس خوندن میتونیم به خیلی جاها برسیم. به خودمون قول دادیم خوب درس بخونیم و بچه های خوبی باشیم تا بتونیم به اون خیلی جاها برسیم و شاید تلافی تموم اون عقده ها و کمبودهای بچگیمون رو دربیاریم.

خوب درس خوندیم و همیشه جزء بهترین شاگردای کلاس بودیم ،آره خود تو...خودت و خودم...به هر بدبختی بود هر کدوممون یه دانشگاهی قبول شدیم.حالا هر رشته ایی مهم  این بود که درس بود، حالا هر دانشگاهی مهم این بود که دانشگاه بود،چون اوضاع هر سال بدتر از اون بود که بخواییم برای رسیدن به آماال جوونیمون پشت کنکور در جا بزنیم.اومدیم دانشگاه و مثلا دانشجو شدیم و دلمون خوش که جزء قشر تحصیلکرده و روشنفکر این مملکتیم. هی این درسها و کتابها و جزوات رو خوندیم و حفظ کردیم و حالا...حالا..حالا چی میخواستم بگم؟!!آهان اینو میخواستم بگم که دلمون خوشه هر روز بزرگتر و فهمیده تر میشیم ، بر تجربیاتمون اضافه میشه و دیدمون وسیعتر میشه...عجب شعارهای قشنگی...ولی خودمونیم مگه نه اینکه باید همین طور باشه و هر چی که بزرگتر میشیم سعی کنیم بیشتر از عقل و شعورمون تو رفتار و تصمیم گیریهامون کمک بگیریم!؟مگه نباید خودمون رو بسازیم و بهتر باشیم ..پس زندگی یعنی چی یا تکرار مکررات یا پس رفت و سقوط؟نکنه واقعا زندگی همینه؟!!...ولی پس کو؟! ما که به هیچ جا نرسیدیم...

آهای معلمای خوش خیال کجایین ببینید شاگرد اولای کلاس و درستون به کجاها رسیدن؟ چرا همون موقع این کجاها را برامون درست معنا نکردین که بدونیم تو چه راهی داریم قدم میذاریم.اون همه خرخونی ها و شب بیداریا آخرش اینجاست؟ ما که رفتیم دانشگاه توی دانشگاه هم بچه زرنگ که هیچ،توی اون همه صد رنگی جزء بچه مثبتا بودیم...پس الان کجای کاریم؟ شغل خوب که گیرمون نیومد توی این گیر و دار شعورمون رو هم ...

میدونم تقصیر شما هم نیست..شما که کف دستتون رو بو نکرده بودید تا اوضاع قمر در عقرب امروز رو برامون پیشبینی کنید.

اما حالا که زمان به عقب برنمیگرده ما درست در این نقطه ایم با کوله باری از چه باید کردها؟!

هر چی هم که جلوتر میریم ، فشار مشکلات بیشتر و بیشتر میشه..حقیقتا چه باید کرد؟یکی این وسط نیست که دست ما جوونها رو بگیره  و راه رو نشمون بده؟ ما که تا اینجا اومدیم و به جایی نرسیدیم.

ما که در گذار از این روزگار بیرحم چیزی که بدست نیوردیم و آنچه را که از دست دادیم به قول ویلیام بلیک ، پاکی ومعصومیت کودکیمان بود.

قیچی تیز و برنده زمان بدجوری داره تمام اون ریسمانهای تعهدمون رو یکی یکی پاره میکنه..توی زمونه ایی که هممون داریم یه جورایی لبه پرتگاه قدم برمیداریم و نمیدونیم تو قدم بعدی زیر پامون خالی میشه یا نه؟! کدوم ریسمان برای چنگ زدن بهش باقی میمونه؟!

خدایا..خدایا...خدایا ...بینش و تقوایی به ما عطا  فرما تا در این زمانه ای که حقیقتا همه چیز چنان بهم درآمیخته که تشخیص خوب از بد آسان نیست ، تفاوت ریسمانهای بندگی و ایمان و تعهد را از بندهای اسارت و هوای نفس  و وسوسه های شیطانی دریابیم.

                                                                   " الهی آمین "

 

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 19:48 |

شعر من احساس من است

امروز دگر

اما شعری بر لبم جاری نیست

در پیچ و خم

               فاصله ها تا اعتماد

                              تا اوج گرفتن یک معنا

                                 تا پیوند میان قلبها

                                   در میان

                                    نیمه های واژگان گمشده در شعر و عشق

احساس من بی محتواست

سایه ای هراسان از هر واژه 

                                    و هر معناست

                                تا شکست یک سکوت

                                                 یک غرور

                                در میان این همه بیدادها

                                        در میان این همه حول و ولا

                                                                    تا زندگی

احساس من مرده ست

          در میان این همه هاله تار و روشن

شعر من بی جان است

شعر من در نیستی یک احساس مرده ست...

.......

امروز دگر

اما شعری بر لبم جاری نیست...

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 21:14 |

 

کسانی که سطحی می اندیشند و عقلشان به چشمشان است فقط از اینکه آرایش عوض شده و لباس عوض شده دادشان بلند است، نه! این تغییر آرایش  و تغییر لباس ،نمونه تغییر انسانی است که مصرفش را عوض کرده ، زندگیش را عوض کرده! به جای اینکه از تغیییر لباس و تغییر آرایش بنالیم باید از عواملی که انسان ما را از شکلی که هست ،دارد به شکلی دیگر در می آید، بنالیم. اینها یکی از زخمهایی است که این بیماری بر روی پوست و قشر بیرونی زده ، و آن عبارت است از تغییر اساسی و جبری و قطعی و اجتناب ناپذیرفرهنگ و مذهب و احساس و ذوق و سلیقه و شکل زندگی فردی، اجتماعی و شکل جامعه اقتصادی و معنویات و ادبیات و زبان و همه چیز.                              

                        " دکتر شریعتی "

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 19:58 |

یک بدبختی ما در ایران این است که یک روشنفکر تا سن هفت هشت سالگی و نه سالگی از همان ملاباجی و ملاهای اطراف محلش ،از مامانش، از بی بی بزرگش و از خاله"عمقزی" اش-از اینها- دین اسلام را می آموزد، و اگر یک کم از همان نوحه خوان و روضه خوان خانگی سر محلش بیشتر بیاموزد، باز تحصیلات اسلامی و شناخت اسلامی و آموزش اسلامی اش در همین حد است.بعد او میرود مدرسه،و سال اول،سال دوم،سال سوم،چهارم..دبستان و دبیرستان و بعد دانشگاه..در دانشگاه عالی ترین اطلاعات علمی زمان را در سطح قرن بیستم می آموزد.طبیب می شود و آخرین اکتشافات فیزیولوژی ،عصب شناسی، مغز شناسی ،خون شناسی و انسان شناسی را در سطح بین الملی در قرن بیستم می آموزد ،جامعه شناس می شود ،آخرین نظریات علوم انسانی را در قرن بیستم می آموزد،فیزیکدان می شود،تمام قوانین هیئت و طبیعت را در سطح انسانی  را در قرن بیستم می آموزد.مذهبش چیست؟ مذهب هنوز همان مذهب ملاباجی است.این آقا که مثلا لیسانس یا دکتر فیزیک شده،اطلاعاتش درباره فیزیک در سطح ماکس پلانک استريا،اما اطلاعاتش در شناختن اسلام در سطح  ملاباجی.بعد می گوید:"دین با علم نمی خواند."

                                                                           "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 9:1 |

بیا باور کنیم بودن را

ماندن

و زندگی را

بیا حتی برای یکبار

از ورای همان دنیای کودکی

با همان چشمان ساده

نگاه بی ریا

بنگریم جادوی رشد و بلوغ خود

و واژه ها را

و از تمام واژگان زیبا

حقیقتی زیباتر خلق کنیم

و از تمام بهانه رفتن

منطق ماندن را

بیا بشنویم فریاد سکوت

معرفت عشق را

بیا با همین الفبای ساده

با دو دست و یک قلم

چه در سطر، چه در حاشیه

بنویسیم واژه زیستن را...

+ نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 10:33 |

کاش می دانستم

فردا شعرهای آواره مرا چه کسی خواهد خواند؟!

همان ته مانده های احساسم

حکایت قلبم که به صلیب کشیده شد

در شاهراه های بیقراری

کاش می دانستم

تو را چه خواهد شد

آن زمان که شعرهایم را می خوانی؟

خنده ، ترحم، نفرت ؟؟؟

شعرهایی که واژه هایش را با روحم

تکواژهایش را با احساسم

واج هایش را با الفبای تنهاییم

و بی وزنیش را

با آهنگ آشنای غم

معنا بخشیدم

کاش می دانستم

روزی خواهی آمد

روزی که شوق دفن شده ام

از گور واژگان برخیزد

و حس سالهای مرگ را فریاد زند

حس سالهای بی تویی را...

که نمی دانم زمانه یا زمین

کدامیک تو را از من ربود؟؟؟

کاش می دانستم

فردا شعرهای آواره مرا چه کسی خواهد خواند؟!

+ نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 10:24 |