تبليغاتX
انسان در جستجوی خویشتن

یادش بخیر روزگاری.... تمام گفتنی ها را رها می کردم،تمام سکوت ها را فریاد می زدم،تمام غرور ها را می شکستم، در کمین لحظه ها می نشستم برای شکار کودک واژه هایی که بوی معصومیت عشق می دادند،آنها را در آغوش می کشیدم و در دامان مهر شاعرانه ام می پروراندم...

آری دیر زمانی، با کودک واژه های معصومم، ترانه ها سر می دادم،شعرها می سرودم،از قصه درخت ،سرخی سیب،آبی آسمان،سیاهی شب،شعر ها می سرودم از پرواز قاصدک،پاکی باران،از بوی رازقی،شکوه لبخند، تلالو خورشید،شگفتی ماه،از حکایت تنهایی...آری شعرها می سرودم از تولد،زندگی،مرگ،زندگی،از خدا تا خدا....

یادش بخیر روزگاری ... افسرده ترین بودم و آوای تو هر شب در بیشه طبعم،تبی از شعر و ترانه و نی لبک می انداخت.و اما امروز...امروز گرچه با آمدنت طبع شعرم را ربودی و دیر زمانی است که دفتر شعرم رنگ قلم ندیده است، اما جز این است که غم تو،خود مرثیه ایست طولانی ،هر لبخندت غزلی است تازه،پشت هر نگاهت ترانه ایست جاری ...!؟

امروز،من صادقانه بر این باورم که مهربانی و صداقت تو زیباترین کلام شاعرانه ایست که دیوان زمانه در خود نگاشته است.و من ایمان دارم که تولد تو زیباترین شعر زندگی من است که خداوند در چنین روزی به شاعر کوچک سرزمین خویش الهام کرده است.

آری مهربانم!امروز ما از آن همیم ،از آن قلبهای هم،از آن نفس های هم،امروز فاصله ای بین ما نیست...جز گاه گاه اعتقاداتی که بر این باورم چند صباحی دیگر در فهم آن به دانایی مشترکی خواهیم رسید.چرا که من ایمان دارم همان که ما را در عشق به رهی مشترک انداخت ،خودش ما را راهنماست.

مهربانم،شاید امروز ،روز تولدت بهترین بهانه برای گفتن این حرفها بود!

راستی نمی دونم چرا 6 مهر خیلی وقته که تو کنج خلوتگاه ذهنم به امید شادباش چمباتمه زده،فکر می کنم شیش کوچولوی مهربون به من پناه آورده،شاید چون تو فراموشش کردی!!این طور که نیست!!؟هست!!؟

 احساس مرا تیر نگاهت ترک انداخت    چشمان سیاه تو دلم را به شک انداخت

در سبزترین فصل حضورم غم عشقت    از ریشه مرا مثل تبر کم کم ک انداخت

تقصیر هم از آینه چشم خودم بود        چون عکس تو را در دل این مردمک انداخت

افسرده ترین بودم و آوای تو هر شب    در بیشه طبعم تبی از نی لبک انداخت

ای همسفران سوخته پرهای بلاکش   عشق است که ما را به رهی مشترک انداخت

 عزیزم دوستت دارم و تولدت مبارک...

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 16:32 |

گاه نهج البلاغه ی علی (ع) را ورق می زنم. خواندن خطبه ها کمی حوصله و دقت می خواهد ولی کلمات قصار، جملاتی کوتاه و با نکاتی جالب اند که از خواندنشان لذت می برم.

نقل این جملات از ایشان که به این ماه عزیز مربوط میشه ،خالی از لطف نیست:

"چه بسیار روزه داری که از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای نبرد.و چه بسا نمازگزاری که از نمازش جز بیداری و رنج نصیبی حاصل نکند.خوشا خوابیدن زیرکان و خوشا افطار ایشان!"

فکر می کنید چقدر وصف حال ماست؟

این ماه،این روزها،این روزه ها،سحری ها ،افطار ها،همه یک طرف، لحظات و صدای اذان ها طرفی دیگر!شاید بگین از هول همون سحری و افطار باشه نه؟! ولی هر چی که هست شاید هم به خاطر همون انتظاریه که باهاش گره خورده ،به طرز عجیبی این نواها رو خواستنی و مسرّت بخش می کنه،البته این لذتی رو که ازش حرف می زنم فقط روزه دارا اونم کم و بیش می تونند درکش بکنند!

به نظرم تو مسیر سال،ماه رمضان به استراحتگاهی می مونه که مسافران خسته ی زندگی و یکنواختی رو برای استراحت روح و جان،تجدید توشه و نیرو،تفکر و تعمّق برای یافتن بهترین مسیرهای ادامه، به سمت خودش فرا می خونه!

خیلی ها این استراحت گاه رو نمی بینند، شاید چون خسته ی مسیر نیستند،شاید چون مسیرها رو بلدند،شاید چون عجولند و پر مشغله و از اونجا با طیّاره رد میشند،اصلا شاید چون اونجا دور نمای قدیمی داره خیلی ها رو نمی تونه جذب کنه!!؟

بهر حال هر چی که هست خود من خیلی وقتا تو راه سفر خسته و درمونده میشم شاید زیر سایه درختی بنشینم و به آسمون نگاه کنم و نفس آسوده ای بکشم.ولی همیشه اون استراحت گاه با آن صاحب مهربان و راه گشایش در ذهنم  تصویری زیبا از یک پناهگاه آرام است.

                                                                به امید بهترین توفیق ها در مسیر صعب العبور زندگی

+ نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 22:43 |

چقدر دلتنگ گفتنم گفتن گفتن!امان از لحظه تردید ،امان!امان از درک نشدن،درک نکردن، امان!

امان از فراموشی ها،امان! امان از بغض های کهنه،امان!امان از نشناختن،دیر شناختن،بد شناختن،امان! امان از نرسیدن،دیر رسیدن،اشتباه رسیدن ،امان!امان از دیروز،امروز،فردا، امان!امان از بودن،بودن ،بودن،امان!

امان از غرور،غرور،غرور،امان!امان از این همه ندیدین،نشنیدن،نفهمیدن،امان!امان از نگفتن،دیر گفتن،زیاد گفتن!امان از این تکرار،تکرار،تکرار،امان!امان از تکرار کار،خوردن،خوابیدن-تفریح،خوردن،خوابیدن-درس،خوردن،خوابیدن-امان از این زندگی ، امان از این زیستن،امان...امان از این تنهایی آدمی،تنهایی ،تنهایی ،امان!

+ نوشته شده توسط مهناز در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:58 |

بزرگمهر را پرسیدند که سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان ویران گشت و تو تدبیرگر او بودی ، و امروز به رای و تدبیر و خرد و دانش تو در جهان نظیری نیست. گفت ، سبب دو چیز بود :یکی آنکه آل ساسان کارهای بزرگ به کارداران خرد و نادان گماشته بودند، و دیگر اهل دانش و خردمندان را خریداری نکردند.

                                                                                " قابوسنامه"

مملکت ما هم همین طور شده تقریبا! به نظرم فرقی نمیکنه دیگه حتی اگه خود امام خمینی هم برگردند بهبودی حاصل نمیشه و فقط این روزا کلی دغدغه و مناقشه بر سر قدرت ، وقت ما رو می گیره و فکرمون رو مشغول کرده....با یک نفرهیچ چیزی درست نمیشه....امیر کبیرهم بیاد تو این اوضاع نا به سامان مخش قفل میکنه تا برسه به اونهایی که می خوان راهش رو ادامه بدند.

+ نوشته شده توسط مهناز در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 0:12 |

گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو آنگاه درمیابی که بودن همیشه در فریاد نیست!فقط کافیست خوب گوش دهیم این سکوت خود از جنس فریاد است!

کاش می فهمیدم، آن زمان که از بچه گربه هایت برایم می گفتی ، تنهاییت را فریاد می زدی...و من با حماقتم برایت لبخند می زدم ،بی آنکه بدانم چقدر تنهاییت بزرگ است!!!

کاش آرزوهای گمشده خویش را در یابیم پیش از آنکه زیر آوار زمان و زمانه له شوند!!!

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 23:4 |

تا به حال شده در مراسم تشیع جنازه کسی شرکت کنید؟ برای خود من چندین بار پیش آمده...دیروز باز هم حس غریبی بود همراه جمعیت که لا الله الی الله را می گویی مو به تنت سیخ میشود،اشک در چشمانت جمع میشود و بقض سنگینی راه گلویت را می گیرد و به استیصال می افتی...البته همه این حالات زمانی اتفاق می افتد که برای چند لحظه عمیقا خودت را در آن تابوتی ببینی که روی دست جمعیت بالا و پایین میرود، نه اینکه جو جمعیت و صدای ضجّه ها تو را محو خودش کند و در دل خوشحال باشی که جای آن مرده نیستی!

دیروز در مراسم تدفین یک پدر مهربان و زحمتکش شرکت کردم که چند سالی در بستر بیماری رنج  کشیده بود، رنج تنهایی و نگاههای مهربان اما ترحم انگیز عیادت کننده ها را،رنج تحمل زمین که همیشه گهواره آرامش نیست وقتی تو را زمین گیر می نامند، رنج دیدن بار مشقتی که بر دوش خانواده ات  نهادی  و گاه گاه شنیدن فریاد غم انگیز "خسته شدیم آقاجون" را، رنج تحمل تحمل ناپذیری خویشتن را....

اما حالا دیگر آن زندگی تکراری و ملال آور تمام شده  ولی  به راستی این جمله تا چه حد درست است که وقتی بیماری فوت میکند همه می گویند" علاج بنده خدا مرگش بود.... " آنقدر راحت این جمله ها با چنین مزمونی بیان می شود که گویا مرگ  به همین آسانیست...به همین آسانی که به عزیزمان می گوییم حاضرم جانم را برایت فدا کنم...ولی به راستی حاضریم!؟ حاظریم  در لحظه ایی که خروار خروار خاک روی مرده می ریزند جایمان را با اوعوض کنیم ؟؟؟

بهر حال فکر می کنم این مراسم درس بزرگیست یک درس هم تئوری و هم عملی!

هر روز معلم این درس را برایمان تکرار می کند و مدام تاکید دارد که بعد از کلاس آن را خوب مرور کنید و نگذارید برای روز امتحان...ولی دریغا که ما شاگردان خوبی نیستیم و فردا باز هم برای پاسخ کسی داوطلب نیست!!!

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:29 |

"قلاب"علامت کدامین سوال است که ماهی باید آن را پاسخ گوید؟؟؟

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:22 |

خدایا مرا از این فاجعه پلید" مصلحت اندیشی" که چون همه کس گیر شده وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار:

"تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم"

                                                    دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:25 |
من بر این باورم که هر چه بیشتر صبر می کنیم عیار عشقمان بالاتر می رود! آنقدر بالا که از نمودار قیمت محو می شود.

من بر این باورم که وصال نه آغاز قصه عاشقان است نه پایان آن ولی بی شک شیرین ترین قسمت این قصه است.

پس ما منتظر می مانیم تا زمانی که قصه پرواز ما نیز آغاز شود...آن زمان بالهایمان را خواهیم گشود و بی گمان جریان سیال این عشق ما را به سوی زیباترین آشیانه ها رهنمون خواهد بود.

آشیانه ای پهناورتر از وسعت دلهامان که مرزی میانشان نیست!

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:48 |

اگر دروغ رنگ داشت ،

هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر شکست قلب و غرور صدا داشت ،

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.

اگر به راستی خواستن توانستن بود ،

محال نبود،وصال، وعاشقان که همیشه خواهانند،می توانستند تنها نباشند.

اگر گناه وزن داشت ،

هیچ کس راتوان آن نبود که گامی بردارد،تو از کوله بار سنگین خود ناله می کردی و شاید من کمر شکسته ترین بودم.

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم ،

همه ی وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر خواب حقیقت داشت ،

 با تو در کنار آن ساحل سبز ناباوری بودم

هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید بدون رنج بود.

اگر همه ثروت داشتند ،

دلها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار کند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد.

اگر مرگ نبود ،

همه کافر بودیم

و زندگی بی ارزش ترین  کالا بود، ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید.

اگر عشق نبود ،

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم ؟

و عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم

آری بی گمان پیش از این مرده بودیم !

 

دیشب بعد از سالها دفترخاطراتم را ورق می زدم و به این می اندیشیدم که به راستی اگر تو نبودی آیا این برگه ها باز هم چنین

نگارشی داشتند؟!

+ نوشته شده توسط مهناز در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:34 |