|
122 سال
پيش، در روز 16 آوريل 1889 ميلادي (27 فروردين)، «سرچارلز اسپنسر چاپلين» معروف به
چارلي چاپلين، نابغه عالم سينما در شهر لندن به دنيا آمد. یکی از مشهورترین بازیگران و همچنین کارگردان و موسیقیدان برجستهٔ هالیوود و برندهٔ جایزه اسکار است. بیشتر فیلمهای او کمدی و صامت هستند. چاپلین در زمینه سینما بیش از ۶۵ سال فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از
سالن ویکتوریا انگلستان به عنوان پسربچهای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه
یافت. وی در سال ۱۹۱۹ همراه با تعدادی از دوستان سینمایی خود اتحادیه
سینماگران را تاسیس کرد. چاپلين از اوايل دهه شصت به مدت 17 سال،
بيماريهاي مختلفي را تجربه كرد. وي سرانجام در 25 دسامبر و در روز كريسمس سال
1977 در سوئيس درگذشت. آموخته ام که ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید
ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید ولی
عشق نه . ... تنها کسی مرا در زندگی شاد می کند
کسی است که به من می گویو تو مرا شاد کردی. ... مهربان بودن بسیار مهم تر از درست
بودن است . ... هرگز نباید به هدیه ای از طرف یک کودک، نه گفت . ... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان
قدر به کمک کردنش نیستم، دعا کنم . ... مهم نیست زندگی چه حد از شما جدی
بودن را انتظار دارد! همه ما به دوستانی احتیاج داریم که لحظه ای با وی به دور از
جدی بودن باشیم . ... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و
قلبی است برای فهمیدن وی . ... راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در
بزرگسالی است . ... پول شخصیت نمی خرد . ... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند . ... خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیزی باعث شد که من بیندیشم می
توانم همه چیز را در یک روز بدست بیاورم . ... چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمی دهد . ... هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم . ... زندگی دشوار است اما من از آن سخت ترم . ... فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند بلکه شخص دیگری، فرصت از دست داده ما را
تصاحب خواهد کرد . ... لبخند ارزان ترین چیزی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد .
"فرهنگ و سنت حاکم بر روی ما به مردم این دید را القا نمی کند که نسبت به خودشان احساس خوبی داشته باشند.ما درس های اشتباه را آموزش می دهیم. و تو باید خیلی قوی باشی که بتوانی بگویی اگر سنت برایت کاربرد ندارد،ولش کن.سنت خودت را خلق کن.اکثر مردم قادر به انجام این کار نیستند." "فرهنگ و سنت تا وقتی که رو به موت نباشی تو را تشویق نمی کنند که در مورد این طور مسائل (مرگ)تامل کنی.ما به شدت گرفتار منیت،خودبینی و خودخواهی شده ایم،شغل ،خانواده، پول کافی، وام،اتومبیل جدید، تعمیر شوفاژ خراب-ما درگیر تریلیون ها کار کوچولو کوچولو شده ایم،فقط برای ادامه دادن زندگی و رفتن به جلو.ما عادت نداریم لحظه ای بایستیم ،پشت سرمان را نگاه کنیم، زندگی هایمان را ببینیم و به خودمان بگوییم،همه چیز همین است؟همه چیزی که من می خواهم همین است؟آیا این وسط چیزی گم نشده است؟" "خیلی ها با زندگی عاری از مفهوم به این طرف و آن طرف می روند.انگار در عالم بین خواب و بیداری سیر می کنند،حتی زمانهایی که به زعم خود مشغول انجام کارهای مهمی هستند.این به آن دلیل است که آنها راهشان را اشتباه انتخاب کرده اند.آنچه که می تواند به زندگی تو معنی و مفهوم بدهد،وقف خودت در راه دوست داشتن و عشق به دیگران است، وقف خودت به جمعیت اطرافت، و وقف خودت به خلق پدیده هایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد." "همه می دانند که خواهند مرد اما آن را باور ندارند.اگر باور داشتیم کارها را به گونه ی دیگری انجام می دادیم."
"حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند.و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند."
حسین(ع) گریه و شیون تو را بر حادثه کربلا نمی خواهد.بلکه تفکر و تعقل تو را درباره این مکتب می خواهد.چرا که کربلا یک حادثه نبود بلکه یک مکتب بود. "التماس دعا"
آن زمان که دردی سوزان تا مغز استخوانت را بسوزاند و تو سکوت اختیار کنی،آن زمان که بقضی چرک آلود راه گلویت را ببندد و تو لبخند مصلحت آمیز بزنی،آن زمان که محبت و عاطفه در محفل کوچک خانه جای خود را به قانون و سیاست های کثیف بدهد و تو متهم به قانون گریزی باشی، ان زمان که ظرف ادراک تو زباله دانی احساسات مچاله شده ات باشد و تو از تاریخ فلسفه بگویی،آن زمان که حرفای آماس کرده در قلبت از هزاران بار آتش گرسنگی سوزانده تر باشد و تو بر سیری شکمت ببالی،آن زمان که طعم شیرین زندگی را به کام تو تلخ کنند و تو بگویی "به به!عجب طعمی دارد این قهوه بی شکر!"،آن زمان که فریادی از سر خشم،ته دلت را بلرزاند و تو به نام احترام سر به زیر آوری،آن زمان که عقل و منطق کرسی ریاست را به احساس بخشد و تو این سخاوت عقل را تحسین گویی،آن زمان که غرور و غیرت تو را به سخره گیرند و ترس و تسلیم را به تو دیکته کنند و تو دم نزنی و در تنهایی خویش فریاد غم زنی، آن زمان که عشق و احساس تو هر معادله چند مجهولی را پاسخ گو باشد،کیست که خیره کنان در چشمان پف کرده تو، فریاد می زند"این معادله جواب ندارد!" آن زمان...آن زمان....زمانیست که مادر تو را نفهمد!!!آری...مادر.....تو....را....نفهمد!!!!
نمی دانم تو با خود چه داشتی که همه را چنان شیفته ی خود می کردی که امروز تمام خوبی ها در سوگ رفتنت سیاه پوش اند.،گرچه دورا دور می شناختمت اما رفتنت تا عمق وجودم را سوزاند و هم اکنون واژه ها ،این واژه ها چه شتابان به یاری بغض سوزان گلویم می آیند و چه ناتوان باز می گردند به راستی که صاحب روحی بودی همچون نامت عظیم!ا ای دنیا!گاه می اندیشم تو چقدر دون و حقیری،که لیاقت حفظ فرشته خویان را نداری و خدا خوب رویانش را چه زود از تو می رباید،تا آلوده اشان نکنی. مهربانا!امروز با رفتنت قلب شقایق ها را شکستی ولی بدان خاطره ات همیشه در خاطر محله ی کوچکمان سبز باقی خواهد ماند. از پروردگار مهربانم برای "عظیمه خراسانی"زن شایسته ای که از تبار زمین نبود خالصانه طلب مغفرت و صبر برای فرزندان و همسر و دوستدارانش را خواستارم. روحت شاد و متعال !!
همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری این رسالت دائمی توست." دکتر شریعتی امروز خسته ام،خسته از تمام کسانی که حتی تصور انسان بودن به ذهن کوچکشان خطور نکرده است. خسته از تمام باورها و بی باوری هایی که ناباورانه مرا و همه ی احساسم را به قعر نیستی کشاندند. شانه های اندیشه ام خسته است،خسته از سنگینی ادراک بودن، روح من خسته است خسته از دنیای هزارگانه حیوانیت،از تحول سر سام آور سکون،و از سیر شگفت انگیز تکرار... گام های من خسته است خسته از سالها پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خوش باوری، امروز کالبد وجود من خسته است،خسته از فریب روحی که تنها بود و باور نداشتم، دلتنگی ها و عشق هایی که اندازه همه اشان همان 1 بود و باور نداشتم. این بار باید فردا را از آن خود کنم،بی هیچ بالی و باوری...
همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری این رسالت دائمی توست. آنان که بیشتر می فهمند بیشتر زجر می کشند و آنانی که کمتر می فهمند بیشتر زجر می دهند.خدایا می خواهم از زجر کشان باشم.
یادش بخیر روزگاری.... تمام گفتنی ها را رها می کردم،تمام سکوت ها را فریاد می زدم،تمام غرور ها را می شکستم، در کمین لحظه ها می نشستم برای شکار کودک واژه هایی که بوی معصومیت عشق می دادند،آنها را در آغوش می کشیدم و در دامان مهر شاعرانه ام می پروراندم... آری دیر زمانی، با کودک واژه های معصومم، ترانه ها سر می دادم،شعرها می سرودم،از قصه درخت ،سرخی سیب،آبی آسمان،سیاهی شب،شعر ها می سرودم از پرواز قاصدک،پاکی باران،از بوی رازقی،شکوه لبخند، تلالو خورشید،شگفتی ماه،از حکایت تنهایی...آری شعرها می سرودم از تولد،زندگی،مرگ،زندگی،از خدا تا خدا.... یادش بخیر روزگاری ... افسرده ترین بودم و آوای تو هر شب در بیشه طبعم،تبی از شعر و ترانه و نی لبک می انداخت.و اما امروز...امروز گرچه با آمدنت طبع شعرم را ربودی و دیر زمانی است که دفتر شعرم رنگ قلم ندیده است، اما جز این است که غم تو،خود مرثیه ایست طولانی ،هر لبخندت غزلی است تازه،پشت هر نگاهت ترانه ایست جاری ...!؟ امروز،من صادقانه بر این باورم که مهربانی و صداقت تو زیباترین کلام شاعرانه ایست که دیوان زمانه در خود نگاشته است.و من ایمان دارم که تولد تو زیباترین شعر زندگی من است که خداوند در چنین روزی به شاعر کوچک سرزمین خویش الهام کرده است. آری مهربانم!امروز ما از آن همیم ،از آن قلبهای هم،از آن نفس های هم،امروز فاصله ای بین ما نیست...جز گاه گاه اعتقاداتی که بر این باورم چند صباحی دیگر در فهم آن به دانایی مشترکی خواهیم رسید.چرا که من ایمان دارم همان که ما را در عشق به رهی مشترک انداخت ،خودش ما را راهنماست. مهربانم،شاید امروز ،روز تولدت بهترین بهانه برای گفتن این حرفها بود! راستی نمی دونم چرا 6 مهر خیلی وقته که تو کنج خلوتگاه ذهنم به امید شادباش چمباتمه زده،فکر می کنم شیش کوچولوی مهربون به من پناه آورده،شاید چون تو فراموشش کردی!!این طور که نیست!!؟هست!!؟ احساس مرا تیر نگاهت ترک انداخت چشمان سیاه تو دلم را به شک انداخت در سبزترین فصل حضورم غم عشقت از ریشه مرا مثل تبر کم کم ک انداخت تقصیر هم از آینه چشم خودم بود چون عکس تو را در دل این مردمک انداخت افسرده ترین بودم و آوای تو هر شب در بیشه طبعم تبی از نی لبک انداخت ای همسفران سوخته پرهای بلاکش عشق است که ما را به رهی مشترک انداخت عزیزم دوستت دارم و تولدت مبارک...
گاه نهج البلاغه ی علی (ع) را ورق می زنم. خواندن خطبه ها کمی حوصله و دقت می خواهد ولی کلمات قصار، جملاتی کوتاه و با نکاتی جالب اند که از خواندنشان لذت می برم. نقل این جملات از ایشان که به این ماه عزیز مربوط میشه ،خالی از لطف نیست: "چه بسیار روزه داری که از روزه اش جز گرسنگی و تشنگی بهره ای نبرد.و چه بسا نمازگزاری که از نمازش جز بیداری و رنج نصیبی حاصل نکند.خوشا خوابیدن زیرکان و خوشا افطار ایشان!" فکر می کنید چقدر وصف حال ماست؟ این ماه،این روزها،این روزه ها،سحری ها ،افطار ها،همه یک طرف، لحظات و صدای اذان ها طرفی دیگر!شاید بگین از هول همون سحری و افطار باشه نه؟! ولی هر چی که هست شاید هم به خاطر همون انتظاریه که باهاش گره خورده ،به طرز عجیبی این نواها رو خواستنی و مسرّت بخش می کنه،البته این لذتی رو که ازش حرف می زنم فقط روزه دارا اونم کم و بیش می تونند درکش بکنند! به نظرم تو مسیر سال،ماه رمضان به استراحتگاهی می مونه که مسافران خسته ی زندگی و یکنواختی رو برای استراحت روح و جان،تجدید توشه و نیرو،تفکر و تعمّق برای یافتن بهترین مسیرهای ادامه، به سمت خودش فرا می خونه! خیلی ها این استراحت گاه رو نمی بینند، شاید چون خسته ی مسیر نیستند،شاید چون مسیرها رو بلدند،شاید چون عجولند و پر مشغله و از اونجا با طیّاره رد میشند،اصلا شاید چون اونجا دور نمای قدیمی داره خیلی ها رو نمی تونه جذب کنه!!؟ بهر حال هر چی که هست خود من خیلی وقتا تو راه سفر خسته و درمونده میشم شاید زیر سایه درختی بنشینم و به آسمون نگاه کنم و نفس آسوده ای بکشم.ولی همیشه اون استراحت گاه با آن صاحب مهربان و راه گشایش در ذهنم تصویری زیبا از یک پناهگاه آرام است. به امید بهترین توفیق ها در مسیر صعب العبور زندگی
چقدر دلتنگ گفتنم گفتن گفتن!امان از لحظه تردید ،امان!امان از درک نشدن،درک نکردن، امان! امان از فراموشی ها،امان! امان از بغض های کهنه،امان!امان از نشناختن،دیر شناختن،بد شناختن،امان! امان از نرسیدن،دیر رسیدن،اشتباه رسیدن ،امان!امان از دیروز،امروز،فردا، امان!امان از بودن،بودن ،بودن،امان! امان از غرور،غرور،غرور،امان!امان از این همه ندیدین،نشنیدن،نفهمیدن،امان!امان از نگفتن،دیر گفتن،زیاد گفتن!امان از این تکرار،تکرار،تکرار،امان!امان از تکرار کار،خوردن،خوابیدن-تفریح،خوردن،خوابیدن-درس،خوردن،خوابیدن-امان از این زندگی ، امان از این زیستن،امان...امان از این تنهایی آدمی،تنهایی ،تنهایی ،امان!
|
About![]()
موجیم و وصل ما از خود بریدن است ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است
Home
|